اشک
ساعت 2 بامداد است ، کتاب احمد شاملو پیش رویم است ، به لحظه ها فکر می کنم ، لحظاتی که چه زود در قبرستان گذشته به خاک سپرده می شوند و به جز نام آنها چیزی باقی نمی ماند ، هم اکنون در حال قدم زدن در این قبرستان هستم و برای تک تک خاطره ها فاتحه ای می خوانم ...
به تو فکر می کنم ، به تمام نفسهایی که با هم کشیدیم و تنها حسرت می خورم و آه می کشم ، چونکه آینده را سخت تر یافتم و عشق را نایاب تر و صد حیف که آن روزها را به امید رهایی و آزادی سپری کردیم ولی ...
در آن لحظه ، هفت سنگ کینه را در دل خود به سوی شیطان در ذهن خود مجسم کرده ، پرتاب کردیم و شادی سردادیم اما مثل اینکه پرنده شادی و خوشبختی خود را با سنگ نابود کردیم و اینک روزگار می گذرد تنها به امیدِ ...
دیگر در این روزها از ته دل نمی خندم ، در این روزها تلخیها را بیشتر حس می کنم ، بهانه می خواهم برای گریه کردن ، یک روز به فلسطین می گریم ، یک روز به عراق و روز دیگر به ملت خودم و بقیه روزها به خود می گریم ، به روزهای تلف شده گذشته و روزهای مبهم آینده ...
حالا اشک را بیشتر دوست دارم و باز هم می گویم ، دیگر از ته دل نمی خندم بلکه از ته دل ... اشک ... اشک و اشک می ریزم .
تیر 83
به تو فکر می کنم ، به تمام نفسهایی که با هم کشیدیم و تنها حسرت می خورم و آه می کشم ، چونکه آینده را سخت تر یافتم و عشق را نایاب تر و صد حیف که آن روزها را به امید رهایی و آزادی سپری کردیم ولی ...
در آن لحظه ، هفت سنگ کینه را در دل خود به سوی شیطان در ذهن خود مجسم کرده ، پرتاب کردیم و شادی سردادیم اما مثل اینکه پرنده شادی و خوشبختی خود را با سنگ نابود کردیم و اینک روزگار می گذرد تنها به امیدِ ...
دیگر در این روزها از ته دل نمی خندم ، در این روزها تلخیها را بیشتر حس می کنم ، بهانه می خواهم برای گریه کردن ، یک روز به فلسطین می گریم ، یک روز به عراق و روز دیگر به ملت خودم و بقیه روزها به خود می گریم ، به روزهای تلف شده گذشته و روزهای مبهم آینده ...
حالا اشک را بیشتر دوست دارم و باز هم می گویم ، دیگر از ته دل نمی خندم بلکه از ته دل ... اشک ... اشک و اشک می ریزم .
تیر 83
