غصه
تا دیروز به امید تو می زیستم
امروز با خاطراتت
و فردا ... ؟
من فردا با چه امید زنده خواهم ماند ؟
همه می دانند
بعد از تو من با همه بیگانه شدم
با همه ، حتی بهار
که روزی تمام غصه ام را به او گفتم
و اینک از من ، هیچ چیز باقی نمی ماند
جز یک دشت تنهایی
که روزی تمام غربتم را
بر آن گریستم ...
امروز با خاطراتت
و فردا ... ؟
من فردا با چه امید زنده خواهم ماند ؟
همه می دانند
بعد از تو من با همه بیگانه شدم
با همه ، حتی بهار
که روزی تمام غصه ام را به او گفتم
و اینک از من ، هیچ چیز باقی نمی ماند
جز یک دشت تنهایی
که روزی تمام غربتم را
بر آن گریستم ...
