تبليغاتX
شط الجراحی - وجدان

شط الجراحی

محطة عشاق الوطن

وجدان

تقدیم به ...
آنگاه که به گذشته می اندیشم ، افکارم در تو خلاصه می شود و در کوچه باریک و بی انتهای با تو بودن ، عشق
تنها زمزمه ما بود و دستهایمان تنها تکیه گاه هم .
برگ های درختان پاییزی همانند شاباش بر سرمان می ریختند و در زیر پاهایمان موسیقی می نواختند و آنروز من و تو به سوی ابدیت می رفتیم ، چه خوب آن روزها ...
کوچه ای باریک و از دو طرف دیوارها بلند که دری در آنها نبود و درختان پاییزی از دور با لرزش نسیم شرجی یک بعد از ظهر پاییزی برایمان کف می نواختند و انتظارمان را می کشیدند ، صدای ماشینهای روستای تمدن در این روز شرجی از دور شنیده می شد که دردهای بشر را فریاد می زدند و ما فارغ از تمام دردها در کوچه ای بدون پیاده رو راه را می پیمودیم تا به ابدیت بپیوندیم ...
اما درد مردم همیشه وجدانمان را عذاب می داد ، ما برای خود نبوده ایم ، تا وقتیکه در آن دورها دردی باشد ، این طرف هم روح ها آسایش ندارند . در آسایش کامل جسم ها و درونهایی مشوش و دردآلود راه را می پیماییم ، شاید آن دورها ، انتهای این کوچه بی انتها دریایی باشد و قایقی ...
+ نوشته شده در  2006/3/28ساعت 7:54 PM  توسط سعید  |