رقاصه شماخی
رقاصه شماخي (شهري در منطقه قفقاز)
داستان رقاصه شماخي در حقيقت داستان استحاله و روسي شدن قفقاز و مردمان آن است. در اين داستان گوبينو ميخواهد بگويد كه روسها پس از آنكه قفقاز را به زور از دست صاحبان آن گرفتند و سرزمينهايي را كه هيچگونه حقي بر آن نداشتند تصاحب كردند به فكر تصاحب روح و انهدام اراده مقاومت مردم افتادند و با پرورش ويژهاي از آسياييهاي مسلمان و ايراني تمام عيار روسهاي نيمه كاره ساختند. مثلاً هنگامي كه مورنو (Moreno ) افسر اسپانيايي فراري كه در سپاه روس عنوان افسر پيدا كرده بود از حسنوف قهرمان داستان ميپرسد كه تو اهل كدام ديار هستي و نامت چيست؟ حسنوف ميگويد نام من حسناف است يعني من مراد پسر حسن خان هستم، روسي يعني تاتار شيرواني هستم، مسلمان هستم ولي مسلماني من مانند مسيحي گري ولتر است.
داستان رقاصه شماخي داستان غرب زدگي ملتي مغلوب است كه براي اينكه در جهان جايي براي خود باز كند از همه عادات و عقايد خود دست برميدارد، گذشته مسلم را به بهاي آيندهء مشكوك ميفروشد.
داستان رقاصه با سفر مورنو، افسر ياغي اسپانيايي كه تابعيت روس را پذيرفته و گذرنامه روسي بدست آورده و در رديف سپاهيان تزار در آمده بود آغاز ميشود.
مورنو با حسن اف نامي كه او نيز افسر روس بود همسفر ميشود. شرح سفر اين دو تن از ((پوتي)) تا باكو حاوي چنان جزئيات دقيق و صحيح است كه گويي گوبينو در اين سفر همراه اين دو تن بوده و با ديده تيز بين خود روش روس آفريني (Russification ) دولت تزاري و نتايج آنرا در روحيه مردم قفقازيه سنجيده بود. گوبينو از گسترش بي تناسب و ظالمانه قلمرو روسها خشنودي نداشت و با باريك بيني عجيبي عواقب وخيم اين تسلط بي دليل را پيش بيني ميكرد. حسنوف نمونه كامل موجودي بود كه سياست دولت تزاري در قفقاز بوجود آورده بود و امثالش در آنجا فراوان بود. نتيجه اين شد كه مردم قفقاز به تدريج از روش انديشه و طرز زندگي مخصوصشان كه زاييده محيط و اقليم بود به تدريج دست بكشند و صفات بارز قومي خود را آهسته، آهسته از دست بدهند، و تقليد رفتارو فرهنگ روسها را وجههء همت خود بسازند. يعني مردمي كه هنر و فرهنگ و كيش و طرز زندگي خاص داشتند و مردماني پر از نشاط و شادماني و جنب و جوش بودند، خرمي روح خود را به روسها بخشيدند و الهام گر موسيقي و شعر و نمايش و رقص روسي شدند. ولي چون ملتي مغلوب و توسري خور بودند ناچار منافق، و دروغگو و متظاهر و چاكرمنش بار آمدند و اصالت اخلاقي خود را بكلي فراموش كردند. دهقان قفقازي كه طرز زندگياش نتيجه چند هزار سال كشتي با طبيعت و رام كردن آن بود و راه و رسمي براي كشاورزي و صنعت بر طبق مقتضيات اقليم فراهم ساخته بود، ناچار شد از موژيك روسي تقليد كند، بزرگ زادگان خود را مانند بزرگزادگان روسي به مدرسه Cadets پترزبورغ بفرستد و كشاورزان و كشاورز زادگان را به كارهاي ديگر وادارد. نتيجه اين وضع اين شد كه مردم قفقاز زبان بومي خود را ترك نموده و زبان روسي را جانشين آن ساختند. جوانان قفقازي قيافه روسي به خود بستند و اشعار پوشكين را بجاي گلستان سعدي ياد گرفتند.
حسنوف، مورنوي اسپانيايي را به هتل “كلشيد” ميبرد. صاحب هتل يك زن فرانسوي ميان سالي بود كه از مرز چهل سالگي گذشته بود. ولي آرزوي دلبري را در ماوراء مرز چهل سالگي جا گذاشته بود. مادام مارن زني چاق و چله و سرخ و سفيد بود و زلفهاي پر چين و شكنش را در دو طرف چهره آويزان كرده بود. ايم خانم بطوري كه گوبينو ميگويد در تفليس دكان مد داشته و تقريباً با همه افراد پادگان تفليس سر و سر داشته است.
بديهي است حسنوف مشتري دايمي و باوفاي هتل كلشيد و دلداده سينه چاك مادام مارن بود. در اين هتل حسنوف ومورنوبامرديبه نام ويلاكاشنامي شوند،ويلاك وحسنوف همسفر ميشوند و پس از پيش آمدهايي به شهر شماخي ميرسند. در شهر شماخي به او ميگويند كه اين شهر، شهر رقاصههاست و زيباترين و هنرمندترين رقاصهاي روسيه و قفقاز در اين شهر تربيت ميشوند.
علت اينكه شهر شماخي، شهر رقاصهها شده، اين است كه گويا روزي كه روسها به اين شهر حمله كردند مردم به سختي در مقابل آنان پايداري كردند. ولي هنگاميكه مردم بي پناه از مقاومت در برابر حملات گروهي سرباز خشن روس نا اميد شدند پيش از آنكه آخرين ضربت شمشير را بزنند و كشته بشوند دخترانشان را براي اينكه بدست سربازان روسي اسير نشوند كشتند و در موقعيكه دروازههاي شهر ويران شد و باروها فرو ريخت و سربازان به درون دژ ويران هجوم آوردند مردان را كشته ديدند و زنان را مرده و يا نيمه جان يافتند، ولي چون شكست محافظان شهر بسرعت انجام شد گروهي از دختران سالم به دست يغماگران افتادند. شهر شماخي اشغال شد ولي پس از اشغال شهر بدست روسها، مكتب رقص دختران شيروان تعطيل نشد و معلوم شد كه در هنگامي كه سه شخص ياد شده (حسنوف، مورنو، ويلاك) مشغول سفر در قفقاز بودند در مواردي كه مهمانيهاي بزرگ در آن صفحات اتفاق ميافتاد رقاصهها مانند گذشته هنر نمايي ميكردند و مخصوصاً ((ام جهان)) نام آورترين رقاصههاي آن ديار بود. ام جهان نام دختري است كه بازمانده مردان و زنان و كودكان قتل عام شده دهكدهاي است كه روسها پس از آتش زدن تصرف كردند. دختر با اينكه روزي كه بدست سربازان روسي افتاد كودكي خردسال بود منظره خانه خود را كه آتش گرفته و شعله ميكشيد و فريادهاي پدر و مادر و خويشاوندان را كه بدست سربازان روسي كشته ميشدند فراموش نكرد و تا عمر داشت تصوير شعلههاي آتشي كه در خانه ويران شدهاش فروزان بود به قلبش نيرو و گرمي ميداد تا كمك آن با روسي شدن روح خودش مبارز كند. داستان سرگذشت اين دختر را به تفصيل نميتوان در اينجا نقل كرد ولي اجمالاً دختر را كه چهارساله بود از ميان در و پيكر ويران شده دهكده، ربودند و بانوئي از اشراف روسيه عهدهدار تربيت او شد، زبان فرانسه را مانند همه افراد خاندانهاي متمول ياد گرفت. همچنين روسي و آلمان و رقص و موسيقي و ديگر هنرهاي مربوط به معاشرت را آموخت. دخترك كينه روسها را بدل داشت. از همه وسايل تربيت استفاده كرد، ولي حاضر نشد روح خود را به چند دست لباس و چند ژست شبيه ژستهاي مدعيان تمدن و چند قاعده ادب بفروشد.
خانم روسي كه سرپرستي او را عهدهدار بود بتدريج به عصياني كه در درون او چون دريايي ، ام جهان در شهر شماخي، رقاصه شد. گوبينو ام جهان را دختري پاك و پارسا ميدانسته كه رقص را بعنوان شغل و امدار معاش پذيرفته بود، ولي هرگز تسليم نتايج زندگي بيبندوباري كه معمولاً با اين گونه مشاغل همراه است نشده بود. وي اندامي نرم و حركاتي موزون و چهرهيي موقر و چشماني سودازده داشت. ميرقصيد و اعجاب ببينندگان، مخصوصاً افسران پادگان روسي را كه به قصد رقص او ميآمدند بر ميانگيخت. ولي هرگز ملالي را كه براثر ديدن مناظر خونين دوران بچگي در ضميرش ته نشين شده بود فراموش نميكرد. ام جهان حسنوف را كه مانند بسياري از جوانان قفقازهيكلي برازنده و طبعي خوش گذران داشت ديد و با خود انديشيد كه شايد اين جوان هم مانند خوداو شورآزادي خواهي در سر داشته باشد بعدها وعده ملاقاتي بااوداد داستان زندگي خودش را و تفصيل آتش سوزي وكشته شدن مردمان دهكده را به او گفت ومعلوم شد كه اين حسنوف هم از همان قوم ودودمان لزگي هاي قتل عام شده است .
ام جهان به او مي گويد : آري تو را نخست اسير كردند سپس حافظه ات راازدست ربودن وتنها تحفه اي كه به تو دادن اطوار روسي وباده خواري بود تومدعي داشتن غيرت هستي ولي ايا ميداني كه اين غيرت كه به ان مي بالي چيست؟
اين غيرت انچنان غير تي است كه ميخواهي اگر لاف زن باشي مردم گفته هايت را باور كنند اگر بد حسابي كردي از ترس قداره ات همه خوش قولي ترا ستايش كنند اگر دربازي قمار، دغلي كني و به اصطلاح جربزني، توقع داري كه دوستانت ترا پاك باز بدانند. تازه اگر با مرد با غيرتي از نوع خودت اختلاف داشتي دست به شمشير ببري و بجنگي و درست روزي كه هيچ گناهي نداري كشته بشوي. آري اگر از اين نوع غيرت داري ميتوانم بگويم كه تو اروپايي غيور تمام عيار شدهاي، يعني مردي شرور و مزدور و آدم كش و بي ايمان و بي دين، و مست از همه بادههاي پليدي و آلوده به همه لجنها و معاصي.......
كوشش ام جهان براي اينكه اخگر غيرتي در دل افسرده اين جوان روشن كند بي فايده ماند، و سرانجام دخترك سرنوشت ديگري پيدا كرد.
اين داستان حاكي از آشنايي ژرف گوبينو به روحيات مردم قفقاز و تأثير سلطه روسها در آن ديار بوده است. گوبينو در روش رفتار و طرز انديشه حسنوف و ام جهان كه مسلماناني هستند كه بدام روسها افتاندهاند در كمال وضوح نتيجه تباهي اقوام تحت سلطه را ميبيند. انسان قفقازي روسي شده، يا مانند حسنوف تبديل به موجودي مصنوعي و بي اصالت و ميانه رو و بي تأثير ميگردد يا مانند ام جهان موجودي عاصي و مقاوم بار ميآيد و مانند پرندهاي كه در قفس گير كرده باشد خود را به قصد آزاد شدن خود را به در و ديوار قفس ميزند و از پاي در ميآيد. آدم استعمار زده يا چاكر خانهزاد، ارباب زورگو و شخصيت ملي و ديني و قومي خود را فداي آسايش و پارهاي مزاياي مادي ميسازد و يا به تنهايي مانند سرباز، در جنگي كه پيشاپيش باخته شده، مبارزه ميكند و در زير چرخهاي جبر روزگار و زور دشمن له ميشود و فداكاري بي نام و نشان او هدر ميرود.
(داستانهاي آسيايي اثر آرتوركنت دو گوبينو به زبان فرانسه نوشته شده كه خلاصهاي از آنرا آقاي ناصح ناطق در كتاب ايران از نگاه گوبينو فراهم نموده است. )
داستان رقاصه شماخي در حقيقت داستان استحاله و روسي شدن قفقاز و مردمان آن است. در اين داستان گوبينو ميخواهد بگويد كه روسها پس از آنكه قفقاز را به زور از دست صاحبان آن گرفتند و سرزمينهايي را كه هيچگونه حقي بر آن نداشتند تصاحب كردند به فكر تصاحب روح و انهدام اراده مقاومت مردم افتادند و با پرورش ويژهاي از آسياييهاي مسلمان و ايراني تمام عيار روسهاي نيمه كاره ساختند. مثلاً هنگامي كه مورنو (Moreno ) افسر اسپانيايي فراري كه در سپاه روس عنوان افسر پيدا كرده بود از حسنوف قهرمان داستان ميپرسد كه تو اهل كدام ديار هستي و نامت چيست؟ حسنوف ميگويد نام من حسناف است يعني من مراد پسر حسن خان هستم، روسي يعني تاتار شيرواني هستم، مسلمان هستم ولي مسلماني من مانند مسيحي گري ولتر است.
داستان رقاصه شماخي داستان غرب زدگي ملتي مغلوب است كه براي اينكه در جهان جايي براي خود باز كند از همه عادات و عقايد خود دست برميدارد، گذشته مسلم را به بهاي آيندهء مشكوك ميفروشد.
داستان رقاصه با سفر مورنو، افسر ياغي اسپانيايي كه تابعيت روس را پذيرفته و گذرنامه روسي بدست آورده و در رديف سپاهيان تزار در آمده بود آغاز ميشود.
مورنو با حسن اف نامي كه او نيز افسر روس بود همسفر ميشود. شرح سفر اين دو تن از ((پوتي)) تا باكو حاوي چنان جزئيات دقيق و صحيح است كه گويي گوبينو در اين سفر همراه اين دو تن بوده و با ديده تيز بين خود روش روس آفريني (Russification ) دولت تزاري و نتايج آنرا در روحيه مردم قفقازيه سنجيده بود. گوبينو از گسترش بي تناسب و ظالمانه قلمرو روسها خشنودي نداشت و با باريك بيني عجيبي عواقب وخيم اين تسلط بي دليل را پيش بيني ميكرد. حسنوف نمونه كامل موجودي بود كه سياست دولت تزاري در قفقاز بوجود آورده بود و امثالش در آنجا فراوان بود. نتيجه اين شد كه مردم قفقاز به تدريج از روش انديشه و طرز زندگي مخصوصشان كه زاييده محيط و اقليم بود به تدريج دست بكشند و صفات بارز قومي خود را آهسته، آهسته از دست بدهند، و تقليد رفتارو فرهنگ روسها را وجههء همت خود بسازند. يعني مردمي كه هنر و فرهنگ و كيش و طرز زندگي خاص داشتند و مردماني پر از نشاط و شادماني و جنب و جوش بودند، خرمي روح خود را به روسها بخشيدند و الهام گر موسيقي و شعر و نمايش و رقص روسي شدند. ولي چون ملتي مغلوب و توسري خور بودند ناچار منافق، و دروغگو و متظاهر و چاكرمنش بار آمدند و اصالت اخلاقي خود را بكلي فراموش كردند. دهقان قفقازي كه طرز زندگياش نتيجه چند هزار سال كشتي با طبيعت و رام كردن آن بود و راه و رسمي براي كشاورزي و صنعت بر طبق مقتضيات اقليم فراهم ساخته بود، ناچار شد از موژيك روسي تقليد كند، بزرگ زادگان خود را مانند بزرگزادگان روسي به مدرسه Cadets پترزبورغ بفرستد و كشاورزان و كشاورز زادگان را به كارهاي ديگر وادارد. نتيجه اين وضع اين شد كه مردم قفقاز زبان بومي خود را ترك نموده و زبان روسي را جانشين آن ساختند. جوانان قفقازي قيافه روسي به خود بستند و اشعار پوشكين را بجاي گلستان سعدي ياد گرفتند.
حسنوف، مورنوي اسپانيايي را به هتل “كلشيد” ميبرد. صاحب هتل يك زن فرانسوي ميان سالي بود كه از مرز چهل سالگي گذشته بود. ولي آرزوي دلبري را در ماوراء مرز چهل سالگي جا گذاشته بود. مادام مارن زني چاق و چله و سرخ و سفيد بود و زلفهاي پر چين و شكنش را در دو طرف چهره آويزان كرده بود. ايم خانم بطوري كه گوبينو ميگويد در تفليس دكان مد داشته و تقريباً با همه افراد پادگان تفليس سر و سر داشته است.
بديهي است حسنوف مشتري دايمي و باوفاي هتل كلشيد و دلداده سينه چاك مادام مارن بود. در اين هتل حسنوف ومورنوبامرديبه نام ويلاكاشنامي شوند،ويلاك وحسنوف همسفر ميشوند و پس از پيش آمدهايي به شهر شماخي ميرسند. در شهر شماخي به او ميگويند كه اين شهر، شهر رقاصههاست و زيباترين و هنرمندترين رقاصهاي روسيه و قفقاز در اين شهر تربيت ميشوند.
علت اينكه شهر شماخي، شهر رقاصهها شده، اين است كه گويا روزي كه روسها به اين شهر حمله كردند مردم به سختي در مقابل آنان پايداري كردند. ولي هنگاميكه مردم بي پناه از مقاومت در برابر حملات گروهي سرباز خشن روس نا اميد شدند پيش از آنكه آخرين ضربت شمشير را بزنند و كشته بشوند دخترانشان را براي اينكه بدست سربازان روسي اسير نشوند كشتند و در موقعيكه دروازههاي شهر ويران شد و باروها فرو ريخت و سربازان به درون دژ ويران هجوم آوردند مردان را كشته ديدند و زنان را مرده و يا نيمه جان يافتند، ولي چون شكست محافظان شهر بسرعت انجام شد گروهي از دختران سالم به دست يغماگران افتادند. شهر شماخي اشغال شد ولي پس از اشغال شهر بدست روسها، مكتب رقص دختران شيروان تعطيل نشد و معلوم شد كه در هنگامي كه سه شخص ياد شده (حسنوف، مورنو، ويلاك) مشغول سفر در قفقاز بودند در مواردي كه مهمانيهاي بزرگ در آن صفحات اتفاق ميافتاد رقاصهها مانند گذشته هنر نمايي ميكردند و مخصوصاً ((ام جهان)) نام آورترين رقاصههاي آن ديار بود. ام جهان نام دختري است كه بازمانده مردان و زنان و كودكان قتل عام شده دهكدهاي است كه روسها پس از آتش زدن تصرف كردند. دختر با اينكه روزي كه بدست سربازان روسي افتاد كودكي خردسال بود منظره خانه خود را كه آتش گرفته و شعله ميكشيد و فريادهاي پدر و مادر و خويشاوندان را كه بدست سربازان روسي كشته ميشدند فراموش نكرد و تا عمر داشت تصوير شعلههاي آتشي كه در خانه ويران شدهاش فروزان بود به قلبش نيرو و گرمي ميداد تا كمك آن با روسي شدن روح خودش مبارز كند. داستان سرگذشت اين دختر را به تفصيل نميتوان در اينجا نقل كرد ولي اجمالاً دختر را كه چهارساله بود از ميان در و پيكر ويران شده دهكده، ربودند و بانوئي از اشراف روسيه عهدهدار تربيت او شد، زبان فرانسه را مانند همه افراد خاندانهاي متمول ياد گرفت. همچنين روسي و آلمان و رقص و موسيقي و ديگر هنرهاي مربوط به معاشرت را آموخت. دخترك كينه روسها را بدل داشت. از همه وسايل تربيت استفاده كرد، ولي حاضر نشد روح خود را به چند دست لباس و چند ژست شبيه ژستهاي مدعيان تمدن و چند قاعده ادب بفروشد.
خانم روسي كه سرپرستي او را عهدهدار بود بتدريج به عصياني كه در درون او چون دريايي ، ام جهان در شهر شماخي، رقاصه شد. گوبينو ام جهان را دختري پاك و پارسا ميدانسته كه رقص را بعنوان شغل و امدار معاش پذيرفته بود، ولي هرگز تسليم نتايج زندگي بيبندوباري كه معمولاً با اين گونه مشاغل همراه است نشده بود. وي اندامي نرم و حركاتي موزون و چهرهيي موقر و چشماني سودازده داشت. ميرقصيد و اعجاب ببينندگان، مخصوصاً افسران پادگان روسي را كه به قصد رقص او ميآمدند بر ميانگيخت. ولي هرگز ملالي را كه براثر ديدن مناظر خونين دوران بچگي در ضميرش ته نشين شده بود فراموش نميكرد. ام جهان حسنوف را كه مانند بسياري از جوانان قفقازهيكلي برازنده و طبعي خوش گذران داشت ديد و با خود انديشيد كه شايد اين جوان هم مانند خوداو شورآزادي خواهي در سر داشته باشد بعدها وعده ملاقاتي بااوداد داستان زندگي خودش را و تفصيل آتش سوزي وكشته شدن مردمان دهكده را به او گفت ومعلوم شد كه اين حسنوف هم از همان قوم ودودمان لزگي هاي قتل عام شده است .
ام جهان به او مي گويد : آري تو را نخست اسير كردند سپس حافظه ات راازدست ربودن وتنها تحفه اي كه به تو دادن اطوار روسي وباده خواري بود تومدعي داشتن غيرت هستي ولي ايا ميداني كه اين غيرت كه به ان مي بالي چيست؟
اين غيرت انچنان غير تي است كه ميخواهي اگر لاف زن باشي مردم گفته هايت را باور كنند اگر بد حسابي كردي از ترس قداره ات همه خوش قولي ترا ستايش كنند اگر دربازي قمار، دغلي كني و به اصطلاح جربزني، توقع داري كه دوستانت ترا پاك باز بدانند. تازه اگر با مرد با غيرتي از نوع خودت اختلاف داشتي دست به شمشير ببري و بجنگي و درست روزي كه هيچ گناهي نداري كشته بشوي. آري اگر از اين نوع غيرت داري ميتوانم بگويم كه تو اروپايي غيور تمام عيار شدهاي، يعني مردي شرور و مزدور و آدم كش و بي ايمان و بي دين، و مست از همه بادههاي پليدي و آلوده به همه لجنها و معاصي.......
كوشش ام جهان براي اينكه اخگر غيرتي در دل افسرده اين جوان روشن كند بي فايده ماند، و سرانجام دخترك سرنوشت ديگري پيدا كرد.
اين داستان حاكي از آشنايي ژرف گوبينو به روحيات مردم قفقاز و تأثير سلطه روسها در آن ديار بوده است. گوبينو در روش رفتار و طرز انديشه حسنوف و ام جهان كه مسلماناني هستند كه بدام روسها افتاندهاند در كمال وضوح نتيجه تباهي اقوام تحت سلطه را ميبيند. انسان قفقازي روسي شده، يا مانند حسنوف تبديل به موجودي مصنوعي و بي اصالت و ميانه رو و بي تأثير ميگردد يا مانند ام جهان موجودي عاصي و مقاوم بار ميآيد و مانند پرندهاي كه در قفس گير كرده باشد خود را به قصد آزاد شدن خود را به در و ديوار قفس ميزند و از پاي در ميآيد. آدم استعمار زده يا چاكر خانهزاد، ارباب زورگو و شخصيت ملي و ديني و قومي خود را فداي آسايش و پارهاي مزاياي مادي ميسازد و يا به تنهايي مانند سرباز، در جنگي كه پيشاپيش باخته شده، مبارزه ميكند و در زير چرخهاي جبر روزگار و زور دشمن له ميشود و فداكاري بي نام و نشان او هدر ميرود.
(داستانهاي آسيايي اثر آرتوركنت دو گوبينو به زبان فرانسه نوشته شده كه خلاصهاي از آنرا آقاي ناصح ناطق در كتاب ايران از نگاه گوبينو فراهم نموده است. )
