لن اساوم
" سمیح القاسم "
ربما افقد ما شئت معاشی
ربما اعرض للبیع ثیابی و فراشی
ربما اعمل حجاراً و عتالاً و کناس الشوارع
ربما اعمل فی سوح المصانع
ربما ابحث فی روث المواشی عن حبوب
ربما اخمد عریانا و جائع
یا عدو الشمس … لکن لن اساوم
والی آخر النبض فی عروقی ساقاوم
ربما تسلب آخر شبراً من ترابی
ربما تطعم للسجن شبابی
ربما تسطوا علی میراث جدی
من اثاثٍ و اوان ٍ
ربما تحرق اشعاری و کتبی
ربما تطعم لحمی للکلاب
ربما تبقی علی قریتنا کابوس رعب
یا عدوا الشمس … لکن لن اساوم
و الی آخر نبض فی عروقی ساقاوم
ربما تطفئُ فی لیلی شعله
ربما احرم ُ من امی ّ قُبله
ربما تغنم من ناطور احزانی غظه
ربما زیّف تاریخی جبانٌ و خرافیٌّ مؤلّه
ربما تحرم اطفالی یوم العید بدله
ربما تخدع ُ اصحابی بوجه مستعار
ربما ترفع من حولی جداراً و جداراً و جدار
ربما تطلب ایامی علی رؤیا مذله
یا عدو الشمس … لکن لن اساوم
و الی آخر نبض فی عروقی ساقاوم
* * * * * * * *
بخشی از شعر بلند " نیمه های شبی زمستانیست " اثر دوست عزیزم "ه خ"
نیمه های شبی زمستانیست
بیراهه های گرفتگی سرشک کلکی تب کرده
به دلجویی ، انگشتان یخ زده را به تماشا نشسته اند
هر گز از خود نپرسیدم که چه سود
و مفهوم چوبه دار را از پیشانی خویش خوانده ام
آیینه گواهی می دهد
آنگاه که با کوله بار پاره قلب خویشتن راهی ناشناخته را می پیمایم
از آنانکه تجسم خورشید تنها مراد انگشتانشان بود
تنها تو را به یاد می آورم
و در می مانم از رسم آوارگی خویش …
