تبليغاتX
شط الجراحی

شط الجراحی

محطة عشاق الوطن

فردایی زیبا

فردا چه می توانم باشم ؟

 

فردا می توانم از میان مردگان برخیزم

 

و زندگانی نوینی را آغاز کنم ...

 

می توانم در خودم همان انسانی را بجویم

 

که تا کنون وجود داشته است ...

+ نوشته شده در  2006/4/19ساعت 10:37 PM  توسط سعید  | 

روز مرگ من

به روز مرگ من

چون ناقوس عبوس را بشنوی

که جهانیان را ندا در دهد

که من از این جهان خوار گریخته ام

تا با خوارترین کرمها درآمیزم

آنگاه دیگر سوگوارم مباش

نه ، چون این ابیات را بخوانی

مبادا دست سراینده اش را به یاد آری

چرا

که چندان دوستت می دارم

که

بهتر آن می دانم که فراموشم کنی

تا آن که غمگنانه در اندیشه ام باشی

آری ، به تو می گویم

اگر در آن هنگام که من با خاک درآمیزم

بر این چکامه نگاهی افکندی

مبادا نام این بیچاره را ورد زبان سازی

زنهار که پس از مرگم ، جهان فرزانگان

در نامه ات بنگرد و ما را هر دو به ریشخند گیرد .

 

                               غزلواره 72 – شکسپیر

+ نوشته شده در  2006/4/16ساعت 12:57 PM  توسط سعید  | 

نظرة علی الفارسیفونیة

نظرة علی الفارسیفونیة

قرأت مقالک الناتج من محبتک العظیمة تجاة لغتنا و هویتنا ، اللغة الحبیبة ، اللغة العربیة

یا اخی ، انا ایضاً اضم صوتی الی صوتک و اقولاً ما اجمل هذه اللغة و ما احلی ها و لکن یا اخی هنا واقع ٌ مفروض علینا و فی البدایة یجب ان نکسر و نهدم هذا الواقع و نبنی واقع جدید ، والواقع هو انهم حرمومنا من لغتنا و هویتنا و ارادوا ان نصبح هکذا ...

فمثلنا کمثل طفل الذی نسجنه لسنین فی مغارة بعیدة عن جمیع الناس و من ثم نرید منه ان یتکلم ، فهل هو قادرٌ علی التکلم ؟ و اذا کان لیس قادر علی التکلم ما هی الاسباب التی جعلته لایتکلم ؟ هل هو السبب ام انه اصبح کآلة بید اللاانسانیین ؟

نعم یا اخی ، شعبنا کان و لایزال مثل ذلک الطفل السجین تجاة اللغة العربیة و الهویة الاهوازیة . فیا اخی نحن لا نمتلک الموسسات کالتعلیم و التربیة ، فاذا بعض الافراد تمکنوا من الکتابة بالغة العربیة فی مثل هذه الظروف الحرجة یجب ان نشرّفهم و نکرّمهم و ایضاً الافراد الذین غیر قادرون علی الکتابة بالغة الام یجب ان نحثّهم علی الکتابة بایِّ لغة کانت و لمثل هولاء الناس ، الفکرة اهم و لازم ان نزرع الفکرة فیهم حتی ینشروها بکتاباتهم ... حتی نصل الی الحالة التی یکون بأمکاننا ان نبنی الموسسات الاعلامیة و الثفافیة و التعلیمیة و السیاسیة و من بعد بناء تلک الموسسات نصل الی الغایة الحقیقیة  لکن کیفیة الوصول الی هذه الحالة و کیفیة بناء الموسسات هی تشکل طریقة السیر فی هذا الاطار و هی بحث آخر .

و فی الختام اکتب لک هذا النص الذی قرأته قبل اشهر فی کتاب فارسی و اسمه " زنده باد آزادی " و ایضا ً مرتبط بالموضوع :

  نغمه هايي از الجزايرفرانسوي شده

 برادران اجازه بدهيد توضيح بيشتري دراين مورد بدهم . به خاطرداريد درجلسة نمايندگان خاور دور وخاور نزديك كه درزمستان1951 تشكيل شد ، نماينده الجزايرچه گفت ؟ اوبا صراحت اعلام كرد كه :

 

((اگرتاچندسال ديگرتسلط استعمارفرانسه برالجزايرادامه يابد،هيچ چيز براي ما نمي ماند،چون زبان ملي ما كه عربي است به كلي ازخاطرها محوخواهد شد هم اكنون من كه بيش ازسي سال دارم ، ازگفتهاي رفقاي مراكشي ، عراقي ، ومصري چيزي نمي فهمم وبراي من اسان تر است كه به فرانسه صحبت كنم ، زيرامقامات فرانسوي به تدريج برنامة زبان عربي را ازمدارس ما حذف كرده اند.فرزند من به هيچ وجه عربي نمي داند . سياست استعماري فرانسه كه الجزاير راقسمتي ازخاك خودمي داند ، تصميم گرفته است قبل ازهمه زبان ملي ما را ريشه كن نمايد .دوستان اين موضوع كاملا صحيح است انها ميخواهند ما را نسبت به وطن ، زبان و در نتيجه ازشرافت ومذهبمان بيگانه كنند وان وقت ديگر پايان كارمان روشن است : مرگ باذلت وخواري.))

(اين سخنان از سوي يكي از انقلابيون الجزاير طي جلسه‌اي با ديگر برادران ايراد گرديد) .

 

گزارش ژنرال والازه درسال1834 ازطرف كميسيون اختصاصي افريقائي پارلمان ، به مجلس شوراي ملي فرانسه چنين بود:

((تقريبآ تمام اعراب مي‌توانند بخوانند و بنويسند ودرخود فرانسه 40 % مردم بي سوادبودند.حال براي اينكه بدانيم فرانسه نسبت به مردم الجزاير مرتكب چه جنايت فرهنگي گرديده به سال  1887يعني  53 سال پس از گزارش ژنرال والازه نظري بيافكنيم  :

دراين سال (1887) درتمام الجزاير به جاي مدارس عربي و بومي كه به كلي برچيده شده بود ، فقط 79 مدرسه فرانسوي شامل 963 دانش آموز وجود داشته درصورتيكه تعدادي از فرزندان مسلمان كه درسن وسال مدرسه رفتن بوده اند 000/500 نفرمي‌رسيده است. يعني ازهر500 نفرفقط يك نفربه مدرسه ميرفته ،انهم نه براي خواندن ونوشتن به زبان مادري ، بلكه براي تحصيل زبان وفرهنگ بيگانه.

 

 ( برگرفته شده ازكتاب زنده باد ازادي ، نوشتة علي وافي صفحات 142 و143 )

 

+ نوشته شده در  2006/4/14ساعت 12:49 PM  توسط سعید  | 

الی کاتب مدونه ( اللیل )

الی ع . ع مسافر اللیل

لقد قرات نصک الجمیل (http://aliabdolhosein.blogfa.com ) الذی انا لیس لائق لمثل هذا الاحساس السماوی الناتج من اعماق انسان یعشق الحریة و الحیاة ...

یا اخی نعم نحن کلنا غرباء و لقد فقدنا جمیع الاحباء ... نعم فقدناهم جمیعاً فی نیسان و نحن طُردنا فی النسیان و الغبار المکثف  لوّث طریقنا و بتنا تاهین فی ارض ٍ صحرا لا تعرف زهور المحبة و الحنان ... لقد ذهب غرام بنت السلطان و حتی روایاتها التی کانت امهاتنا ترویها لنا حین ننام و ذهبت جدتنا الحبیبة و و ذهب جدنا الذی کان یرسم لنا شجرتنا و کنا نقول له : ما ذا تقول یا جدنا نحن کلنا انسان ؟ کان قد یجیب لنا : یأتی زمن ٍ موحش ٍ تطاردون لانّکم انسان فاحسن لکم ان تنسو الانسان ...

نعم یا اخی ، نحن مسجونون و حتی لیس بأختیارنا أن نختار الانتحار لان حنان امنا یأتی امام اعیننا و فتات التی رسمناها فی خیالنا تعاتبنا و ترید ان نبقی معاها لانها وحیدة فریدة و مسکنها قلبنا ...

و لکن یا اخی طریق وحید امامنا و هو ان نقتحم الابواب بجرأة و لانتمسکن و فکل ما نحتاجه هو حق لنا و هذه الدنیا ملک للانسان لکل انسان ...

 

الهی لاتعذبنی فأنی                            مقرٌ بالذی قد کان منی

فمالی حیلة الاّ رجائی                    لعفوک إن عفوت و حسن ظنی

+ نوشته شده در  2006/4/9ساعت 11:43 PM  توسط سعید  | 

به زبان خويش سخن بگوييم! (مي زياده- 1886 م تا 1941 م)

به زبان خويش سخن بگوييم! (مي زياده- 1886 م تا 1941 م)

ماري دختر الياس زياده معروف به مي، اديب و نويسنده نابغه و مشهوري است و به گفته يكي از نويسندگان مشهور عرب : ((مي، اديب نسلي، است.)) مي در روزنامه‌ها و مجلات مختلف مي‌نگاشت و كتابها و رسائل گوناگوني را از خود به جاي گذاشت.

پدر و مادر مي از اهالي كسروان لبنان بودند. مدتي را در شهر ناصره فلسطين به سر بردند و آنجا بود كه ((مي)) در سال 1886 ديده به جهان گشود. ابتدا در مدارس ناصره درس خود را آغاز كرد، سپس به مدرسه ((عين طوره)) در لبنان منتقل شد.

آنگاه همراه والدينش به مصر رفت. مي در كنار زبان عربي خود، زبانهاي انگليسي و ايتاليايي و فرانسه را خوب مي‌دانست و حتي تأليف و ترجمه‌هايي به اين زبانها دارد. مشهورترين آثار وي در نثر : پژوهنده باديه، ميان مد و جزر، لبخندها و اشكها... و دهها اثر ديگر. می زياده از جمله زنانی است که جبران خليل جبران شيفته او شد و جالب اينجاست که اين دو نفر حتی يکبار هم همديگر را نديدند اما توانستند تأثير زيادی بر يکديگر داشته باشند و ارتباط آنها فقط بصورت نامه بود و مجموعه نامه ها و مراسلات آنها به يکديگر در کتابی با نام نامه های يک پيامبر آمده که به فارسی هم ترجمه شده است .

می زياده بعد از مرگ پدر و مادر، ازدواج نكرد و از اين جهت احساس تنهايي ميكرد.  اين بود كه حزن و اندوه بر وي چيره شده، از مردم كناره رفت و در اثر بيماري طولاني در سال 1941 ديده از جهان فرو بست.

به زبان خويش سخن بگوئيد ! ((مي زياده))

چندي پيش براي خريد كتابهاي نويسنده ((جبرائيل دانونتزيو)) وارد كتابفروشي ايتاليايي كوچكي شدم و از كتابفروشي آنجا، كتابهاي آن نويسنده را درخواست نمودم. كتابفروش در ميان قفسه‌ها گشت تا تأليفات آن نويسنده و شاعر فرانسوي گو (دانونتزيو كتابهايي را به فرانسوي نوشته است و حتي كتابهاي ايتاليايي خود را به فرانسه ترجمه كرده است) را بيابد. اما من كتابها و تأليفات ايتاليايي اصل را از او خواستم نه ترجمه شده‌ها را.

كتابفروش پرسيد : آيا آنها را براي خود مي‌خواهي يا براي كسي ديگر؟ گفتم براي خودم مي‌خواهم. كتابفروش در حالتي كه چشمانش برق مي‌زد گفت : پس ايتاليايي را مي‌داني؟ وقتي كه ديد پاسخم مثبت است شروع كرد به سخن گفتن  به زبان ايتاليايي و با لهجه‌اي خواهشمندانه گفت : پس چرا ايتاليايي صحبت نمي‌كني؟ من مي‌دانم در اين ديار فرانسوي بسيار رايج است و مردم كوچه و بازار آن را صحبت مي‌كنند، اما چه مانعي دارد با فرزندان ايتاليا به ايتاليايي سخن بگويي؟ زبان فرانسه زيباست، اما زبان ايتاليايي در دهان كسي كه او را خوب صحبت مي‌كند زيباتر است ، و براي كسي كه به آن عادت كند دوست داشتني است  ! ايتاليايي زبان موسيقي و هنر و عشق و جواني و بهار است و هر لفظي از الفاظش سواحل ايتاليا و تپه‌ها و چمن‌زارها و گلها و تابلوهاي موزه‌ها و شب‌هاي آوازين و دل بارور و روح جاودانش را بيان مي‌كند.

سخنان آن پيرمرد كتابفروش و چهره شيفته اوبه وطنش، تا شب، هنگامي كه با روشنفكران سوري نشستي  داشتم، در ذهنم ماند. و اين ماجرا را كه در آن صبح شنيدم برايشان تعريف كردم. و آرزو كردم ما شرقي‌ها نيز، چنين دلبستگي به زبان نياكانمان كه به وسيله آن از شاديها و رنجها و آرزوها و مبارزات خود تعبير كردند، داشته باشيم. حاضران همه موافقت كردند، مگر شخصي كه به اصطلاح، تيپ امروزي بود، در حاليكه دهان خود را خوش فرم كه شايسته قرن بيستم بود گشود، سه بار تكرار كرد و گفت : بله، اما تلفظ عربي براي ما سخت است. در عربي حروفي وجود دارد كه بسيار خشنند. مانند (سعي كرد درست تلفظ كند) ال... عين و ال... حاء و ال... خاء خداي من ! همه اينها علاوه بر گوشخراشي، گلو را پاره مي‌كنند. و شروع كرد به صحبت كردن به زبان فرانسوي در حاليكه ((راء)) را ((غين)) غليظ تلفظ مي‌كرد. آنجا بود كه يكدفعه بخاطرم آمد كه مرحوم دكتر شميل چندماه قبل از وفاتش، سر کلاس درس ((كنت دي جلارزا)) استاد فلسفه دانشگاه مصر حاضر شد. موضوع سخنراني در مورد فلسفه ارسطو بود. تقريباً ده دقيقه گذشت و دكتر شميل به سخنان استاد دي جلارزا گوش فرا ميداد. در اين اثناء جناب كنت كلمه ((الطبيعه)) را سه بار در يك جمله تلفظ كرد. دكتر شميل رو به سوي من كرد و پرسيد :

سخنران عرب است يا بيگانه؟

پاسخ دادم : او شرق شناس اسپانيايي است.

اين حادثه را ذكر كردم، در حالي كه در شگفتم چگونه مردمي كه در صحراهاي لبنان يا كوهستانها يا دشتهاي مصر بدنيا آمدند، زبان را ((خشن و پاره كننده گلو)) مي‌يابند و هر كس بدان سخن بگويد را ((دهاتي)) مي‌پندارند، در حاليكه بيگانه‌اي در يك موضوع فلسفه پيچيده آنرا بسيار زيبا و فصيح تلفظ مي‌كند. بقدري فصيح كه مردي چون دكتر شميل را مات و مبهوت مي‌كند. تا اينكه مجبور مي‌شود بپرسد : سخنران اهل زبان است يا كه از دوستداران آن.

هموطنانم به هر زباني كه دوست داريد صحبت كنيد!  اما زبان مادري را فراموش نكنيد.

 

 

مي زياده

ترجمه : محمد جواد غانمي(بر گرفته از هفته نامهء شورا-شنبه 6 بهمن 1380) به همراه کمی اصلاح توسط سعيد

 

 

+ نوشته شده در  2006/4/8ساعت 4:12 PM  توسط سعید  | 

غصه

تا دیروز به امید تو می زیستم

امروز با خاطراتت

و فردا ... ؟

من فردا با چه امید زنده خواهم ماند ؟

همه می دانند

بعد از تو من با همه بیگانه شدم

با همه ، حتی بهار

که روزی تمام غصه ام را به او گفتم

و اینک از من ، هیچ چیز باقی نمی ماند

جز یک دشت تنهایی

که روزی تمام غربتم را

بر آن گریستم ...
+ نوشته شده در  2006/4/4ساعت 10:22 PM  توسط سعید  | 

وجدان

تقدیم به ...
آنگاه که به گذشته می اندیشم ، افکارم در تو خلاصه می شود و در کوچه باریک و بی انتهای با تو بودن ، عشق
تنها زمزمه ما بود و دستهایمان تنها تکیه گاه هم .
برگ های درختان پاییزی همانند شاباش بر سرمان می ریختند و در زیر پاهایمان موسیقی می نواختند و آنروز من و تو به سوی ابدیت می رفتیم ، چه خوب آن روزها ...
کوچه ای باریک و از دو طرف دیوارها بلند که دری در آنها نبود و درختان پاییزی از دور با لرزش نسیم شرجی یک بعد از ظهر پاییزی برایمان کف می نواختند و انتظارمان را می کشیدند ، صدای ماشینهای روستای تمدن در این روز شرجی از دور شنیده می شد که دردهای بشر را فریاد می زدند و ما فارغ از تمام دردها در کوچه ای بدون پیاده رو راه را می پیمودیم تا به ابدیت بپیوندیم ...
اما درد مردم همیشه وجدانمان را عذاب می داد ، ما برای خود نبوده ایم ، تا وقتیکه در آن دورها دردی باشد ، این طرف هم روح ها آسایش ندارند . در آسایش کامل جسم ها و درونهایی مشوش و دردآلود راه را می پیماییم ، شاید آن دورها ، انتهای این کوچه بی انتها دریایی باشد و قایقی ...
+ نوشته شده در  2006/3/28ساعت 7:54 PM  توسط سعید  | 

رقاصه شماخی

رقاصه شماخي (شهري در منطقه قفقاز)
داستان رقاصه شماخي در حقيقت داستان استحاله و روسي شدن قفقاز و مردمان آن است. در اين داستان گوبينو مي‌خواهد بگويد كه روسها پس از آنكه قفقاز را به زور از دست صاحبان آن گرفتند و سرزمينهايي را كه هيچگونه حقي بر آن نداشتند تصاحب كردند به فكر تصاحب روح و انهدام اراده مقاومت مردم افتادند و با پرورش ويژه‌اي از آسياييهاي مسلمان و ايراني تمام عيار روسهاي نيمه كاره ساختند. مثلاً هنگامي كه مورنو (Moreno ) افسر اسپانيايي فراري كه در سپاه روس عنوان افسر پيدا كرده بود از حسنوف قهرمان داستان مي‌پرسد كه تو اهل كدام ديار هستي و نامت چيست؟ حسنوف مي‌گويد نام من حسن‌اف است يعني من مراد پسر حسن خان هستم، روسي يعني تاتار شيرواني هستم، مسلمان هستم ولي مسلماني من مانند مسيحي گري ولتر است.
داستان رقاصه شماخي داستان غرب زدگي ملتي مغلوب است كه براي اينكه در جهان جايي براي خود باز كند از همه عادات و عقايد خود دست برمي‌دارد، گذشته مسلم را به بهاي آيندهء مشكوك مي‌فروشد.
داستان رقاصه با سفر مورنو، افسر ياغي اسپانيايي كه تابعيت روس را پذيرفته و گذرنامه روسي بدست آورده و در رديف سپاهيان تزار در آمده بود آغاز مي‌شود.
مورنو با حسن اف نامي كه او نيز افسر روس بود همسفر مي‌شود. شرح سفر اين دو تن از ((پوتي)) تا باكو حاوي چنان جزئيات دقيق و صحيح است كه گويي گوبينو در اين سفر همراه اين دو تن بوده و با ديده تيز بين خود روش روس آفريني (Russification ) دولت تزاري و نتايج آنرا در روحيه مردم قفقازيه سنجيده بود. گوبينو از گسترش بي تناسب و ظالمانه قلمرو روسها خشنودي نداشت و با باريك بيني عجيبي عواقب وخيم اين تسلط بي دليل را پيش بيني مي‌كرد. حسنوف نمونه كامل موجودي بود كه سياست دولت تزاري در قفقاز بوجود آورده بود و امثالش در آنجا فراوان بود. نتيجه اين شد كه مردم قفقاز به تدريج از روش انديشه و طرز زندگي مخصوصشان كه زاييده محيط و اقليم بود به تدريج دست بكشند و صفات بارز قومي خود را آهسته، آهسته از دست بدهند، و تقليد رفتارو فرهنگ روسها را وجههء همت خود بسازند. يعني مردمي كه هنر و فرهنگ و كيش و طرز زندگي خاص داشتند و مردماني پر از نشاط و شادماني و جنب و جوش بودند، خرمي روح خود را به روسها بخشيدند و الهام گر موسيقي و شعر و نمايش و رقص روسي شدند. ولي چون ملتي مغلوب و توسري خور بودند ناچار منافق، و دروغگو و متظاهر و چاكرمنش بار آمدند و اصالت اخلاقي خود را بكلي فراموش كردند. دهقان قفقازي كه طرز زندگي‌اش نتيجه چند هزار سال كشتي با طبيعت و رام كردن آن بود و راه و رسمي براي كشاورزي و صنعت بر طبق مقتضيات اقليم فراهم ساخته بود، ناچار شد از موژيك روسي تقليد كند، بزرگ زادگان خود را مانند بزرگ‌زادگان روسي به مدرسه Cadets پترزبورغ بفرستد و كشاورزان و كشاورز زادگان را به كارهاي ديگر وادارد. نتيجه اين وضع اين شد كه مردم قفقاز زبان بومي خود را ترك نموده و زبان روسي را جانشين آن ساختند. جوانان قفقازي قيافه روسي به خود بستند و اشعار پوشكين را بجاي گلستان سعدي ياد گرفتند.
حسنوف، مورنوي اسپانيايي را به هتل “كلشيد” مي‌برد. صاحب هتل يك زن فرانسوي ميان سالي بود كه از مرز چهل سالگي گذشته بود. ولي آرزوي دلبري را در ماوراء مرز چهل سالگي جا گذاشته بود. مادام مارن زني چاق و چله و سرخ و سفيد بود و زلفهاي پر چين و شكنش را در دو طرف چهره آويزان كرده بود. ايم خانم بطوري كه گوبينو مي‌گويد در تفليس دكان مد داشته و تقريباً با همه افراد پادگان تفليس سر و سر داشته است.
بديهي است حسنوف مشتري دايمي و باوفاي هتل كلشيد و دلداده سينه چاك مادام مارن بود. در اين هتل حسنوف ومورنو‌بامردي‌به نام ويلاك‌اشنامي شوند،ويلاك وحسنوف همسفر مي‌شوند و پس از پيش آمدهايي به شهر شماخي مي‌رسند. در شهر شماخي به او مي‌گويند كه اين شهر، شهر رقاصه‌هاست و زيباترين و هنرمندترين رقاصهاي روسيه و قفقاز در اين شهر تربيت مي‌شوند.
علت اينكه شهر شماخي، شهر رقاصه‌ها شده، اين است كه گويا روزي كه روسها به اين شهر حمله كردند مردم به سختي در مقابل آنان پايداري كردند. ولي هنگاميكه مردم بي پناه از مقاومت در برابر حملات گروهي سرباز خشن روس نا اميد شدند پيش از آنكه آخرين ضربت شمشير را بزنند و كشته بشوند دخترانشان را براي اينكه بدست سربازان روسي اسير نشوند كشتند و در موقعيكه دروازه‌هاي شهر ويران شد و باروها فرو ريخت و سربازان به درون دژ ويران هجوم آوردند مردان را كشته ديدند و زنان را مرده و يا نيمه جان يافتند، ولي چون شكست محافظان شهر بسرعت انجام شد گروهي از دختران سالم به دست يغماگران افتادند. شهر شماخي اشغال شد ولي پس از اشغال شهر بدست روسها، مكتب رقص دختران شيروان تعطيل نشد و معلوم شد كه در هنگامي كه سه شخص ياد شده (حسنوف، مورنو، ويلاك) مشغول سفر در قفقاز بودند در مواردي كه مهمانيهاي بزرگ در آن صفحات اتفاق مي‌افتاد رقاصه‌ها مانند گذشته هنر نمايي مي‌كردند و مخصوصاً ((ام جهان)) نام آورترين رقاصه‌هاي آن ديار بود. ام جهان نام دختري است كه بازمانده مردان و زنان و كودكان قتل عام شده دهكده‌اي است كه روسها پس از آتش زدن تصرف كردند. دختر با اينكه روزي كه بدست سربازان روسي افتاد كودكي خردسال بود منظره خانه خود را كه آتش گرفته و شعله مي‌‌كشيد و فريادهاي پدر و مادر و خويشاوندان را كه بدست سربازان روسي كشته مي‌شدند فراموش نكرد و تا عمر داشت تصوير شعله‌هاي آتشي كه در خانه ويران شده‌اش فروزان بود به قلبش نيرو و گرمي مي‌داد تا كمك آن با روسي شدن روح خودش مبارز كند. داستان سرگذشت اين دختر را به تفصيل نمي‌توان در اينجا نقل كرد ولي اجمالاً دختر را كه چهارساله بود از ميان در و پيكر ويران شده دهكده، ربودند و بانوئي از اشراف روسيه عهده‌دار تربيت او شد، زبان فرانسه را مانند همه افراد خاندان‌هاي متمول ياد گرفت. همچنين روسي و آلمان و رقص و موسيقي و ديگر هنرهاي مربوط به معاشرت را آموخت. دخترك كينه روسها را بدل داشت. از همه وسايل تربيت استفاده كرد، ولي حاضر نشد روح خود را به چند دست لباس و چند ژست شبيه ژست‌هاي مدعيان تمدن و چند قاعده ادب بفروشد.
خانم روسي كه سرپرستي او را عهده‌دار بود بتدريج به عصياني كه در درون او چون دريايي ، ام جهان در شهر شماخي، رقاصه شد. گوبينو ام جهان را دختري پاك و پارسا مي‌دانسته كه رقص را بعنوان شغل و امدار معاش پذيرفته بود، ولي هرگز تسليم نتايج زندگي بي‌بندوباري كه معمولاً با اين گونه مشاغل همراه است نشده بود. وي اندامي نرم و حركاتي موزون و چهره‌يي موقر و چشماني سودازده داشت. مي‌رقصيد و اعجاب ببينندگان، مخصوصاً افسران پادگان روسي را كه به قصد رقص او مي‌آمدند بر مي‌انگيخت. ولي هرگز ملالي را كه براثر ديدن مناظر خونين دوران بچگي در ضميرش ته نشين شده بود فراموش نمي‌كرد. ام جهان حسنوف را كه مانند بسياري از جوانان قفقازهيكلي برازنده و طبعي خوش گذران داشت ديد و با خود انديشيد كه شايد اين جوان هم مانند خوداو شورآزادي خواهي در سر داشته باشد بعدها وعده ملاقاتي بااوداد داستان زندگي خودش را و تفصيل آتش سوزي وكشته شدن مردمان دهكده را به او گفت ومعلوم شد كه اين حسنوف هم از همان قوم ودودمان لزگي هاي قتل عام شده است .
ام جهان به او مي گويد : آري تو را نخست اسير كردند سپس حافظه ات راازدست ربودن وتنها تحفه اي كه به تو دادن اطوار روسي وباده خواري بود تومدعي داشتن غيرت هستي ولي ايا ميداني كه اين غيرت كه به ان مي بالي چيست؟
اين غيرت انچنان غير تي است كه ميخواهي اگر لاف زن باشي مردم گفته هايت را باور كنند اگر بد حسابي كردي از ترس قداره ات همه خوش قولي ترا ستايش كنند اگر دربازي قمار، دغلي كني و به اصطلاح جربزني، توقع داري كه دوستانت ترا پاك باز بدانند. تازه اگر با مرد با غيرتي از نوع خودت اختلاف داشتي دست به شمشير ببري و بجنگي و درست روزي كه هيچ گناهي نداري كشته بشوي. آري اگر از اين نوع غيرت داري مي‌توانم بگويم كه تو اروپايي غيور تمام عيار شده‌اي، يعني مردي شرور و مزدور و آدم كش و بي ايمان و بي دين، و مست از همه باده‌هاي پليدي و آلوده به همه لجن‌ها و معاصي.......
كوشش ام جهان براي اينكه اخگر غيرتي در دل افسرده اين جوان روشن كند بي فايده ماند، و سرانجام دخترك سرنوشت ديگري پيدا كرد.
اين داستان حاكي از آشنايي ژرف گوبينو به روحيات مردم قفقاز و تأثير سلطه روسها در آن ديار بوده است. گوبينو در روش رفتار و طرز انديشه حسنوف و ام جهان كه مسلماناني هستند كه بدام روسها افتانده‌اند در كمال وضوح نتيجه تباهي اقوام تحت سلطه را مي‌بيند. انسان قفقازي روسي شده، يا مانند حسنوف تبديل به موجودي مصنوعي و بي اصالت و ميانه رو و بي تأثير مي‌گردد يا مانند ام جهان موجودي عاصي و مقاوم بار مي‌آيد و مانند پرنده‌اي كه در قفس گير كرده باشد خود را به قصد آزاد شدن خود را به در و ديوار قفس مي‌زند و از پاي در مي‌آيد. آدم استعمار زده يا چاكر خانه‌زاد، ارباب زورگو و شخصيت ملي و ديني و قومي خود را فداي آسايش و پاره‌اي مزاياي مادي مي‌سازد و يا به تنهايي مانند سرباز، در جنگي كه پيشاپيش باخته شده، مبارزه مي‌كند و در زير چرخهاي جبر روزگار و زور دشمن له مي‌شود و فداكاري بي نام و نشان او هدر مي‌رود.
(داستانهاي آسيايي اثر آرتوركنت دو گوبينو به زبان فرانسه نوشته شده كه خلاصه‌اي از آنرا آقاي ناصح ناطق در كتاب ايران از نگاه گوبينو فراهم نموده است. )

+ نوشته شده در  2006/3/22ساعت 10:56 PM  توسط سعید  |