فردایی زیبا
فردا چه می توانم باشم ؟
فردا می توانم از میان مردگان برخیزم
و زندگانی نوینی را آغاز کنم ...
می توانم در خودم همان انسانی را بجویم
که تا کنون وجود داشته است ...
محطة عشاق الوطن
فردا چه می توانم باشم ؟
فردا می توانم از میان مردگان برخیزم
و زندگانی نوینی را آغاز کنم ...
می توانم در خودم همان انسانی را بجویم
که تا کنون وجود داشته است ...
به روز مرگ من
چون ناقوس عبوس را بشنوی
که جهانیان را ندا در دهد
که من از این جهان خوار گریخته ام
تا با خوارترین کرمها درآمیزم
آنگاه دیگر سوگوارم مباش
نه ، چون این ابیات را بخوانی
مبادا دست سراینده اش را به یاد آری
چرا
که چندان دوستت می دارم
که
بهتر آن می دانم که فراموشم کنی
تا آن که غمگنانه در اندیشه ام باشی
آری ، به تو می گویم
اگر در آن هنگام که من با خاک درآمیزم
بر این چکامه نگاهی افکندی
مبادا نام این بیچاره را ورد زبان سازی
زنهار که پس از مرگم ، جهان فرزانگان
در نامه ات بنگرد و ما را هر دو به ریشخند گیرد .
غزلواره 72 – شکسپیر
نظرة علی الفارسیفونیة
قرأت مقالک الناتج من محبتک العظیمة تجاة لغتنا و هویتنا ، اللغة الحبیبة ، اللغة العربیة
یا اخی ، انا ایضاً اضم صوتی الی صوتک و اقولاً ما اجمل هذه اللغة و ما احلی ها و لکن یا اخی هنا واقع ٌ مفروض علینا و فی البدایة یجب ان نکسر و نهدم هذا الواقع و نبنی واقع جدید ، والواقع هو انهم حرمومنا من لغتنا و هویتنا و ارادوا ان نصبح هکذا ...
فمثلنا کمثل طفل الذی نسجنه لسنین فی مغارة بعیدة عن جمیع الناس و من ثم نرید منه ان یتکلم ، فهل هو قادرٌ علی التکلم ؟ و اذا کان لیس قادر علی التکلم ما هی الاسباب التی جعلته لایتکلم ؟ هل هو السبب ام انه اصبح کآلة بید اللاانسانیین ؟
نعم یا اخی ، شعبنا کان و لایزال مثل ذلک الطفل السجین تجاة اللغة العربیة و الهویة الاهوازیة . فیا اخی نحن لا نمتلک الموسسات کالتعلیم و التربیة ، فاذا بعض الافراد تمکنوا من الکتابة بالغة العربیة فی مثل هذه الظروف الحرجة یجب ان نشرّفهم و نکرّمهم و ایضاً الافراد الذین غیر قادرون علی الکتابة بالغة الام یجب ان نحثّهم علی الکتابة بایِّ لغة کانت و لمثل هولاء الناس ، الفکرة اهم و لازم ان نزرع الفکرة فیهم حتی ینشروها بکتاباتهم ... حتی نصل الی الحالة التی یکون بأمکاننا ان نبنی الموسسات الاعلامیة و الثفافیة و التعلیمیة و السیاسیة و من بعد بناء تلک الموسسات نصل الی الغایة الحقیقیة لکن کیفیة الوصول الی هذه الحالة و کیفیة بناء الموسسات هی تشکل طریقة السیر فی هذا الاطار و هی بحث آخر .
و فی الختام اکتب لک هذا النص الذی قرأته قبل اشهر فی کتاب فارسی و اسمه " زنده باد آزادی " و ایضا ً مرتبط بالموضوع :
نغمه هايي از الجزايرفرانسوي شده
برادران اجازه بدهيد توضيح بيشتري دراين مورد بدهم . به خاطرداريد درجلسة نمايندگان خاور دور وخاور نزديك كه درزمستان1951 تشكيل شد ، نماينده الجزايرچه گفت ؟ اوبا صراحت اعلام كرد كه :
((اگرتاچندسال ديگرتسلط استعمارفرانسه برالجزايرادامه يابد،هيچ چيز براي ما نمي ماند،چون زبان ملي ما كه عربي است به كلي ازخاطرها محوخواهد شد هم اكنون من كه بيش ازسي سال دارم ، ازگفتهاي رفقاي مراكشي ، عراقي ، ومصري چيزي نمي فهمم وبراي من اسان تر است كه به فرانسه صحبت كنم ، زيرامقامات فرانسوي به تدريج برنامة زبان عربي را ازمدارس ما حذف كرده اند.فرزند من به هيچ وجه عربي نمي داند . سياست استعماري فرانسه كه الجزاير راقسمتي ازخاك خودمي داند ، تصميم گرفته است قبل ازهمه زبان ملي ما را ريشه كن نمايد .دوستان اين موضوع كاملا صحيح است انها ميخواهند ما را نسبت به وطن ، زبان و در نتيجه ازشرافت ومذهبمان بيگانه كنند وان وقت ديگر پايان كارمان روشن است : مرگ باذلت وخواري.))
(اين سخنان از سوي يكي از انقلابيون الجزاير طي جلسهاي با ديگر برادران ايراد گرديد) .
گزارش ژنرال والازه درسال1834 ازطرف كميسيون اختصاصي افريقائي پارلمان ، به مجلس شوراي ملي فرانسه چنين بود:
((تقريبآ تمام اعراب ميتوانند بخوانند و بنويسند ودرخود فرانسه 40 % مردم بي سوادبودند.حال براي اينكه بدانيم فرانسه نسبت به مردم الجزاير مرتكب چه جنايت فرهنگي گرديده به سال 1887يعني 53 سال پس از گزارش ژنرال والازه نظري بيافكنيم :
دراين سال (1887) درتمام الجزاير به جاي مدارس عربي و بومي كه به كلي برچيده شده بود ، فقط 79 مدرسه فرانسوي شامل 963 دانش آموز وجود داشته درصورتيكه تعدادي از فرزندان مسلمان كه درسن وسال مدرسه رفتن بوده اند 000/500 نفرميرسيده است. يعني ازهر500 نفرفقط يك نفربه مدرسه ميرفته ،انهم نه براي خواندن ونوشتن به زبان مادري ، بلكه براي تحصيل زبان وفرهنگ بيگانه.
( برگرفته شده ازكتاب زنده باد ازادي ، نوشتة علي وافي صفحات 142 و143 )
الی ع . ع مسافر اللیل
لقد قرات نصک الجمیل (http://aliabdolhosein.blogfa.com ) الذی انا لیس لائق لمثل هذا الاحساس السماوی الناتج من اعماق انسان یعشق الحریة و الحیاة ...
یا اخی نعم نحن کلنا غرباء و لقد فقدنا جمیع الاحباء ... نعم فقدناهم جمیعاً فی نیسان و نحن طُردنا فی النسیان و الغبار المکثف لوّث طریقنا و بتنا تاهین فی ارض ٍ صحرا لا تعرف زهور المحبة و الحنان ... لقد ذهب غرام بنت السلطان و حتی روایاتها التی کانت امهاتنا ترویها لنا حین ننام و ذهبت جدتنا الحبیبة و و ذهب جدنا الذی کان یرسم لنا شجرتنا و کنا نقول له : ما ذا تقول یا جدنا نحن کلنا انسان ؟ کان قد یجیب لنا : یأتی زمن ٍ موحش ٍ تطاردون لانّکم انسان فاحسن لکم ان تنسو الانسان ...
نعم یا اخی ، نحن مسجونون و حتی لیس بأختیارنا أن نختار الانتحار لان حنان امنا یأتی امام اعیننا و فتات التی رسمناها فی خیالنا تعاتبنا و ترید ان نبقی معاها لانها وحیدة فریدة و مسکنها قلبنا ...
و لکن یا اخی طریق وحید امامنا و هو ان نقتحم الابواب بجرأة و لانتمسکن و فکل ما نحتاجه هو حق لنا و هذه الدنیا ملک للانسان لکل انسان ...
الهی لاتعذبنی فأنی مقرٌ بالذی قد کان منی
فمالی حیلة الاّ رجائی لعفوک إن عفوت و حسن ظنی
به زبان خويش سخن بگوييم! (مي زياده- 1886 م تا 1941 م)
ماري دختر الياس زياده معروف به مي، اديب و نويسنده نابغه و مشهوري است و به گفته يكي از نويسندگان مشهور عرب : ((مي، اديب نسلي، است.)) مي در روزنامهها و مجلات مختلف مينگاشت و كتابها و رسائل گوناگوني را از خود به جاي گذاشت.
پدر و مادر مي از اهالي كسروان لبنان بودند. مدتي را در شهر ناصره فلسطين به سر بردند و آنجا بود كه ((مي)) در سال 1886 ديده به جهان گشود. ابتدا در مدارس ناصره درس خود را آغاز كرد، سپس به مدرسه ((عين طوره)) در لبنان منتقل شد.
آنگاه همراه والدينش به مصر رفت. مي در كنار زبان عربي خود، زبانهاي انگليسي و ايتاليايي و فرانسه را خوب ميدانست و حتي تأليف و ترجمههايي به اين زبانها دارد. مشهورترين آثار وي در نثر : پژوهنده باديه، ميان مد و جزر، لبخندها و اشكها... و دهها اثر ديگر. می زياده از جمله زنانی است که جبران خليل جبران شيفته او شد و جالب اينجاست که اين دو نفر حتی يکبار هم همديگر را نديدند اما توانستند تأثير زيادی بر يکديگر داشته باشند و ارتباط آنها فقط بصورت نامه بود و مجموعه نامه ها و مراسلات آنها به يکديگر در کتابی با نام نامه های يک پيامبر آمده که به فارسی هم ترجمه شده است .
می زياده بعد از مرگ پدر و مادر، ازدواج نكرد و از اين جهت احساس تنهايي ميكرد. اين بود كه حزن و اندوه بر وي چيره شده، از مردم كناره رفت و در اثر بيماري طولاني در سال 1941 ديده از جهان فرو بست.
به زبان خويش سخن بگوئيد ! ((مي زياده))
چندي پيش براي خريد كتابهاي نويسنده ((جبرائيل دانونتزيو)) وارد كتابفروشي ايتاليايي كوچكي شدم و از كتابفروشي آنجا، كتابهاي آن نويسنده را درخواست نمودم. كتابفروش در ميان قفسهها گشت تا تأليفات آن نويسنده و شاعر فرانسوي گو (دانونتزيو كتابهايي را به فرانسوي نوشته است و حتي كتابهاي ايتاليايي خود را به فرانسه ترجمه كرده است) را بيابد. اما من كتابها و تأليفات ايتاليايي اصل را از او خواستم نه ترجمه شدهها را.
كتابفروش پرسيد : آيا آنها را براي خود ميخواهي يا براي كسي ديگر؟ گفتم براي خودم ميخواهم. كتابفروش در حالتي كه چشمانش برق ميزد گفت : پس ايتاليايي را ميداني؟ وقتي كه ديد پاسخم مثبت است شروع كرد به سخن گفتن به زبان ايتاليايي و با لهجهاي خواهشمندانه گفت : پس چرا ايتاليايي صحبت نميكني؟ من ميدانم در اين ديار فرانسوي بسيار رايج است و مردم كوچه و بازار آن را صحبت ميكنند، اما چه مانعي دارد با فرزندان ايتاليا به ايتاليايي سخن بگويي؟ زبان فرانسه زيباست، اما زبان ايتاليايي در دهان كسي كه او را خوب صحبت ميكند زيباتر است ، و براي كسي كه به آن عادت كند دوست داشتني است ! ايتاليايي زبان موسيقي و هنر و عشق و جواني و بهار است و هر لفظي از الفاظش سواحل ايتاليا و تپهها و چمنزارها و گلها و تابلوهاي موزهها و شبهاي آوازين و دل بارور و روح جاودانش را بيان ميكند.
سخنان آن پيرمرد كتابفروش و چهره شيفته اوبه وطنش، تا شب، هنگامي كه با روشنفكران سوري نشستي داشتم، در ذهنم ماند. و اين ماجرا را كه در آن صبح شنيدم برايشان تعريف كردم. و آرزو كردم ما شرقيها نيز، چنين دلبستگي به زبان نياكانمان كه به وسيله آن از شاديها و رنجها و آرزوها و مبارزات خود تعبير كردند، داشته باشيم. حاضران همه موافقت كردند، مگر شخصي كه به اصطلاح، تيپ امروزي بود، در حاليكه دهان خود را خوش فرم كه شايسته قرن بيستم بود گشود، سه بار تكرار كرد و گفت : بله، اما تلفظ عربي براي ما سخت است. در عربي حروفي وجود دارد كه بسيار خشنند. مانند (سعي كرد درست تلفظ كند) ال... عين و ال... حاء و ال... خاء خداي من ! همه اينها علاوه بر گوشخراشي، گلو را پاره ميكنند. و شروع كرد به صحبت كردن به زبان فرانسوي در حاليكه ((راء)) را ((غين)) غليظ تلفظ ميكرد. آنجا بود كه يكدفعه بخاطرم آمد كه مرحوم دكتر شميل چندماه قبل از وفاتش، سر کلاس درس ((كنت دي جلارزا)) استاد فلسفه دانشگاه مصر حاضر شد. موضوع سخنراني در مورد فلسفه ارسطو بود. تقريباً ده دقيقه گذشت و دكتر شميل به سخنان استاد دي جلارزا گوش فرا ميداد. در اين اثناء جناب كنت كلمه ((الطبيعه)) را سه بار در يك جمله تلفظ كرد. دكتر شميل رو به سوي من كرد و پرسيد :
سخنران عرب است يا بيگانه؟
پاسخ دادم : او شرق شناس اسپانيايي است.
اين حادثه را ذكر كردم، در حالي كه در شگفتم چگونه مردمي كه در صحراهاي لبنان يا كوهستانها يا دشتهاي مصر بدنيا آمدند، زبان را ((خشن و پاره كننده گلو)) مييابند و هر كس بدان سخن بگويد را ((دهاتي)) ميپندارند، در حاليكه بيگانهاي در يك موضوع فلسفه پيچيده آنرا بسيار زيبا و فصيح تلفظ ميكند. بقدري فصيح كه مردي چون دكتر شميل را مات و مبهوت ميكند. تا اينكه مجبور ميشود بپرسد : سخنران اهل زبان است يا كه از دوستداران آن.
هموطنانم به هر زباني كه دوست داريد صحبت كنيد! اما زبان مادري را فراموش نكنيد.
مي زياده
ترجمه : محمد جواد غانمي(بر گرفته از هفته نامهء شورا-شنبه 6 بهمن 1380) به همراه کمی اصلاح توسط سعيد