گویند :
یک روز که استالین به حمام می رود ساعت خود را که یک ساعت گرانبهایی بود گم می کند ، بلافاصله با K.G.B ( سازمان اطلاعات شوروی سابق ) تماس می گیرد و موضوع را به آنها اطلاع می دهد و از آنها می خواهد که موضوع را تا پیدا کردن ساعت پیگیری کنند . آنها هم بلافاصله موضوع را دنبال می کنند اما بعد از 72 ساعت استالین به K.G.B اطلاع می دهد که : ساعت خود را در جایی گذاشته و محل آنرا فراموش کرده بود و هم اینک آنرا پیدا کرده و از آنها ( K.G.B ) می خواهد که عملیات پیدا کردن ساعت را متوقف کنند اما آنها می گویند که این کار غیرممکن است چونکه در طی این مدت 60 نفر را دستگیر کرده و از میان این 60 نفر 32 نفر به دزدیدن ساعت اعتراف کردند !!!!
( منبع : اسناد K.G.B )
این خاطره شما را به یاد چه موضوعی می اندازد ؟
+ نوشته شده در
2006/3/19ساعت
4:10 PM  توسط سعید
|
قصتي القصيرة
اسمي اسية ومريم و زهرا وزينب
لدي كثير من الاسامي والمعاني
ليكن هنا في ضواحينا
في لهجة كارون
يعرفونني باالاهوازية
الاهواز مدينتي وكارون وريد حياتي
بيتي بلا جدارو يختلط مع بيت نداء وهيفا
كلنا لا نملك الجدران والابواب
وبيوتنا سهم من تراب الاهواز محاطإ باالخشب والدخان
كنا نملك بيتٌ اخضراً في وسط بستاننا الجميل
كنا نزرع القمح وتنبتُ كل حبة الف سنبلة
كانت السنابل حضنٌ دافي لالبلابل العاشقة
كنا نقلب البيادر اواسط الربيع ونملي الشرابي من ذهب القمح
مبكراً لشراء العيد
كان ابي شيخ "السلف"وانا بنت الشيخ
كان الامان يسكننا
ليكن
ذات يومإ تاخرت الشمس عن الشروق وهبت ثلجإ وبرد
اغرباء من جنس الظلام انتهزوا هذا التاخير و دخلوا اراضينا
عرفت اقدامهم الغاصبة من بعيد
نطرت غصبهم وانا مرتبكة وخائفة تحجبني الحقول
و رايتهم يشيرون الي بيتي وبستاني وبستان نداء وهيفا
هم كانوا يشيرون الي ماضي ومستقبلي
كانوا يشيرون الي حياتي
دقوا علائمهم علي ترابي وكل مسمارإكان ينبت في جسدي
و رجعوا بعدها وسحقوا السنابل تحت سياراتهم واعدموا الياسمين والزنبق وصريخ البلابل ملئ السماء
وبعدها توجهوا الي الحقول والاشجار وانا في مخبئ وقلبي ينسحق مع كل سنبلة
وروحي تخرج من بين اضلعي مع هروب كل بلبل من احضان بستاني
كان ابي غاضباً يصفق في ايديه وامي تصرخ وتشكي الي السماء
كنت ارتجف اتسائلُ لماذا؟الهي! لماذا؟
هم طردوننا من ارضنا وبيتنا وقالوا الارض تملك الكنوز
رايتهم وانا اسكن كوخي الفقير
يحرقون ترابي ويمصون الكنوز ويخلفون الدخان والرماد
رايتهم وهم يجيئون ويرحلون ويحفرون ويحرقون ويمصون الكنوز
زادت الارضُ كنوزاً وهم اصبحوا مواطنين وتفاسمنا مواهب الارضُ والتراب
هم يبنون القصور
و نحن هنا بين المشاعل نشم الدخان ونقطعُ طريقه الي القصور
ابي هناك بين القصور يغسل الشوارع ويزرع لهم الياسمين
ارتجف الان غضباً يا الهي! اين الطريق الي بيتي؟
من قبل بنت احوازیه
+ نوشته شده در
2006/3/13ساعت
7:36 PM  توسط سعید
|
مبروکه ایتها المراء الاهوازیة بمناسبة یوم المراء العالمی ، نتمی لک الحریة و السلام
روز 8 مارس را به همه زنان جهان به خصوص زنان عرب اهواز تبریک می گویم
+ نوشته شده در
2006/3/11ساعت
11:48 PM  توسط سعید
|
اُرید أن أحکی لکم حکایة الهوی
أنا بلیت بجرح لیس له دوا
رمانی ، قتلنی غزالٌ لم یکن فی جماله سوی
ذهبت لقاضی الخرام ...
کی أحکی قضیتی ...
لیحکم بینی و بین احبائی سوی
فقال لی یا مجنون کم من شهید مات فی سبیل الهوی .
+ نوشته شده در
2006/3/11ساعت
11:7 PM  توسط سعید
|
ساعت 2 بامداد است ، کتاب احمد شاملو پیش رویم است ، به لحظه ها فکر می کنم ، لحظاتی که چه زود در قبرستان گذشته به خاک سپرده می شوند و به جز نام آنها چیزی باقی نمی ماند ، هم اکنون در حال قدم زدن در این قبرستان هستم و برای تک تک خاطره ها فاتحه ای می خوانم ...
به تو فکر می کنم ، به تمام نفسهایی که با هم کشیدیم و تنها حسرت می خورم و آه می کشم ، چونکه آینده را سخت تر یافتم و عشق را نایاب تر و صد حیف که آن روزها را به امید رهایی و آزادی سپری کردیم ولی ...
در آن لحظه ، هفت سنگ کینه را در دل خود به سوی شیطان در ذهن خود مجسم کرده ، پرتاب کردیم و شادی سردادیم اما مثل اینکه پرنده شادی و خوشبختی خود را با سنگ نابود کردیم و اینک روزگار می گذرد تنها به امیدِ ...
دیگر در این روزها از ته دل نمی خندم ، در این روزها تلخیها را بیشتر حس می کنم ، بهانه می خواهم برای گریه کردن ، یک روز به فلسطین می گریم ، یک روز به عراق و روز دیگر به ملت خودم و بقیه روزها به خود می گریم ، به روزهای تلف شده گذشته و روزهای مبهم آینده ...
حالا اشک را بیشتر دوست دارم و باز هم می گویم ، دیگر از ته دل نمی خندم بلکه از ته دل ... اشک ... اشک و اشک می ریزم .
تیر 83
+ نوشته شده در
2006/3/11ساعت
11:6 PM  توسط سعید
|
- چرا ما کور شدیم ؟
* نمی دانم ... شاید روز بفهمیم
- می خواهی عقیده مرا بدانی ؟
* بله ، بگو
- فکر می کنم ما کور هستیم ، کور اما بینا ، کورهایی که می توانند ببینند ام نمی بینند ...
از کتاب کوری
اثر ژوزه ساراماگو
+ نوشته شده در
2006/3/11ساعت
11:5 PM  توسط سعید
|
أني خيرتك
أنى خيرتك .. فاختاري
مابين الموت على صدري
أو فوق دفاتر أشعاري
اختاري الحب .. أو اللاحب
فجبن أن لا تختاري
لا توجد منطقه وسطى
مابين الجنة والنار
ارمي أوراقك كاملة وسأرضى عن أي قرار
انفعلي
انفجري
لا تفعلي مثل المسمار
لا يمكن أن أبقى أبدا
كالقشه تحت الأمطار
مرهقة أنتي .. وخائفة
وطويل جداً .. مشواري
غوصي في البحر .. أو ابتعدي
لا بحر من غير دوار
الحب .. مواجهه كبرى
إبحار ضد التيار
صلب بين الأقمار
يقتلني جبنك .. يا امرأة
تتسلى من خلف ستار
أني لا أؤمن في حب
لا يحمل نزق الثوار
لا يكسر كل الأسوار
لا يضرب مثل الإعصار
أهـ لو حبك يبلعني
يقلعني .. مثل الإعصار
أني خيرتك فاختاري
مابين الموت على صدري
أو فوق دفاتر أشعاري
لا توجد منطقة وسطى
ما بين الجنة والنار
نزار قبانی
+ نوشته شده در
2006/3/11ساعت
10:59 PM  توسط سعید
|
و این خاکریز ، این مرز ایجاد شده بدست استعمار ، مرا از تو جدا کرد همچنانکه پدران ما را ، خانواده های ما را و ملتهای ما را از هم جدا کرد و اینک من بر روی این خاکریز ملعون به افق دور دست غرب خیره شده ام و به بندر بصره که ما را با آن فاصله ای نیست و سلام خواهرش بندر محمره را از طریق نسیم به او می رسانم و از پیری و فرتوتی خواهرش می گویم که نفسهای آخرش را می کشد ...
+ نوشته شده در
2006/3/10ساعت
7:48 PM  توسط سعید
|
الرحالاً و کأس البعد مرٌ
و ایذانا بأشواق و معاتاً و وجدُ شابه الکبرُ
أینسانا و کیف القلب یتسالی و أنت النبض و الشعرُ
أننسی شوق ماضینا ... أمانینا ...
و ذاک الشعر فی افواهنا قدرُ...
أتنسانا أمانینا ... و درباً مشیناه
و عدنا و کل الناس تنظرنا و تحکینا ... یقولون غداً نرحل ...
أحقاً غداً نرحل ... ؟
و هذا الوجه لن القاه فی یومٍ ؟؟؟
و لن أسمع صباح الخیر من فیک ...
أحقاً شعرک المنثور لن ینشد سوی الذکری ...
و تلک النظرة الحیری ستبقی فی غداً حیری ...
کطیر هدّهُ الرحّال ...
أحقاً مضت عشرة ایام هی الأروع ...
کطیف مر فی لیلاً و لن یرجع ...
غدت ماضیاً و لن ترجع ...
طبول الهجر دقت ... تنادینا ... تطالبنا لأن ننسی
و ترغمنا لأن ننسی ... فنصرح لا ... و تصرخ لا ...
و فینا تصرخ الاحلام و الذکری ... لکن ما بأیدینا ...
اشرعة الهجر شدّت ... و ریح البعد قد هبت ...
و ما عاد لنا بیتاً فیأوینا ... غداً نرحل ... غداً نرحل ...
و سیبقی کل شئی کذکری ...
و یغدو شوقنا أقوی ... و کتمان الهوی أقوی ... فأن تنسی فلن أنسی ...
لکن الغد الاتی سیطوینا ... و جِری العمر یرغمنا لأن ننسی ...
لکن لیس بناسینا
فیاعالم ... سأذکر ما علی نخلٌ ... و ما دارت بنا ارض ُ ...
و مادام بهذا القلب نبضٌ ... فأن تنسی ... فلن أنسی ... و لن أنسی ...
+ نوشته شده در
2006/3/10ساعت
7:47 PM  توسط سعید
|
دوست دارم یکبار هم که شده کنار تو بنشینم و بی پرده با تو سخن بگویم بگویم که این چند سال که نبودی چه بر سرم آمد ، از تنهایی خود بگویم ، از گریستن های ظهر سه شنبه ، از هویتی که در غیاب تو از دستم رفت و از هویت های بیگانه ای که بر سرم هجوم آوردند و مرا بی هویت ساختند ، از درد و رنجی که کمر مرا خم کرد ، از انتظاری که می کشیدم ...
دوست دارم تو هم با من بی پرده باشی و مرا بیگانه ندانی همچون گذشته ها که مرا بر همه چیز ترجیح می دادی ...
یکبار هم که شده فقط یکبار بیا شاید که هویتم را باز یافتم ...
+ نوشته شده در
2006/3/10ساعت
7:46 PM  توسط سعید
|
چیزی می خواهم اما نمی دانم چه ، هر روز که صبح بیدار می رفتم ، سراسر شور و اشتیاق بودم همچون شخصی که قرار است با معشوقه اش روبرو شود ، این شور و اشتیاق را در تمام روز به همراه داشتم اما وقتی می خواستم دوباره به خانه برگردم یأس عجیبی تمام وجودم را فرا می گرفت همچون کسی که معشوقه اش خلاف وعده عمل کرده و سر قرار حاضر نشده است .
دنبال چه چیزی هستم ، نمی دانم ، شاید بدنبال نیمه از دست رفته خودم در اسطوه های افلاطون .... شاید و شاید .......
شما بگویید ...
+ نوشته شده در
2006/3/10ساعت
7:45 PM  توسط سعید
|
« بعد از ظهر تابستانی ، باد سموم شمال چقدر دلگیر است بخصوص اگر کمی سرعت چاشنی آن باشد ، کولرهای گازی که خاموش می شوند انگار که آدم به پایان خط رسیده است . کمی دورتر بید همسایه با حرکات برگهای خود شمال بودن هوا را تأیید می کند . در این هوا از صداهای ماشینهای گذر عمر خبری نیست در این لحظه گذر عمر را از حرکت بید همسایه روبرو می توان دید حیاط خانه وسیع و لخت یاران خود را می خواهد و من تازه از خواب ظهر تابستان بیدار شده در حیاط می ایستم و در زیر گرمای سموم فریاد می زنم :
ای بید همسایه بچه که بودم فکر می کردم که این بادها بخاطر وجود درختهاست بخصوص در ختهای سر به فلک کشیده و سبک همچون بید که با یک نسیم می لرزد بنابراین همیشه در مخیله ام نابودی شما را می خواستم برای اینکه از باد دلگیر شمال راحت شوم .
ای بید همسایه روبر همیشه به دیده ترحم به تو می نگریستم چونکه تابحال درختی اینچنین تنها ندیده بودم درختی تنها در کوچه ای دلگیر و باریک درون خانه ای که روزگار آدمهای آنرا از چند قرن پیش به امانت گرفته و تو به سر به فلک این تفاوت ها را می بینی ، کسی که از تفاوتها خبر داشته باشد زندگی برایش طاقت فرسا خواهد شد و تو در تمام این مدت می سوختی و می ساختی . هوای شمال سوختن تو بود و هوای شرجی ساختن تو .... »
تابستان 83
+ نوشته شده در
2006/3/10ساعت
4:34 PM  توسط سعید
|
الان جدا قلبی مکتض و حتی تمنیت ان الان تحدث نهایة الحیاة ... و
الیوم اعلن لکم عن بدا هذا السایت و ساکتب لکم فی المستقبل کثیر کثیر
+ نوشته شده در
2006/3/10ساعت
4:8 PM  توسط سعید
|